آنان که رفتند، کاری حسينی کردند. آنان که ماندند بايد کاری زينبی کنند، وگرنه يزيدیاند.
آنان که رفتند، کاری حسينی کردند. آنان که ماندند بايد کاری زينبی کنند، وگرنه يزيدیاند.
از سکوت اگر به خشم آمدی سکوت کن.
آنان که به هر ذلتي تن ميدهند تا زنده بمانند، مردگان خاموش و پليد تاريخند.
مردن هم همچون زيستن بهانهاي ميخواهد.
به من بگو نگو، نمیگویم، اما نگو نفهم، که من نمی توانم نفهمم، من می فهمم.
همواره روحی مهاجر باش به سوی مبدا به سوی آنجا که بتوانی انسانتر باشی.
دو پدیده را مردم یا عوام نمی توانند از هم سوا کنند یکی شور مذهبی است یکی شعور مذهبی. که این دو ربطی به هم ندارند آن کسی که شور مذهبی دارد خیال می کند که شعور مذهبی هم دارد.
زنی که زیبایی اندیشه پیدا کرده باشد زیبایی بدنش را نشان نمی دهد.
گریستن خوب نیست مگر بشود جوری گریست که چشم ها نفهمند.
چقدر دوست دارم این سخن مسیح را «از راه هایی مروید که روندگان آن بسیارند از راه هایی بروید که روندگان آن کم اند».
این سه راهی است که در پیش پای هر انسانی گشوده است: پلیدی پاکی پوچی.
حوادث انسان های بزرگ را متعالی و آدم های کوچک را متلاشی می کند.
با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش.
چقدر دعا می کنم که: بعضی اصوات را نشنونی بعضی رنگ ها نبینی بعضی افکار را نفهمی بعضی حالات را حس نکنی.
تمام بدبختی های آدم مال این دو کلمه است یکی داشتن و یکی خواستن.
جامعه دو طبقه دارد: 1. طبقه ای که می خورد و کار نمی کند 2. طبقه ای که کار می کند و نمی خورد.
اگر توانستی «نفهمی» می توانی خوشبخت باشی.
اساسا خوشبختی، فرزند نامشروع حماقت است.
انسان بودن نیست شدن است.
اگر نميتواني بالا بروي، سيب باش تاافتادنت انديشهاي را بالا برد.